خرید بک لینک

درباره سایت

یادداشت های روزانه همسر دکتر بکتاش

امکانات وب

خیلی معتقد نیستم ولی به شد چشمم به ساعتای چفت میخوره. به شدت زیادی دارم ساعتهای چفت میبینم. نشونههای عجیب و غریبی میبینم. احساس میکنم خودم رو باید برای چیزی آماده کنم که نیست. احساس میکنم از گیجی و منگی دارم دست به چیزها و کارهایی میزنم که درست نیست. انگار دارم از روی گیجی کارهایی میکنم که عواقب جبران ناپذیر یا دیرپذیری داره. نمیدونم دارم چیگار میکنم. روزا و شبا سخت و سنگین میگذره. امیدوارم که خوب باشه. دلم بیقراره. به طور جد احساس میکنم که بیقرارم. احساس میکنم که یک چیزی سرجای خودش نیست. حتی وقتی به خواهرم فکر می کنم که باید بره اون توپ کوچولو رو از توی پاش برداره تمام تنم میلرزه. امیدوارم که خوب باشه. تا اینجای کار کارهایی که رئیسم گفته بود رو انجام دادم. همکارم هم هنوز نیومده. گویا امروز قراره که دیر بگذره. احساس عجیب و غریبی دارم توی وجوذم که نمیدونم خوبه یا بده. هیچ ایده ی خاصی براش ندارم. یهو قغل میکنم و هیچی نمیگم دلم ميخواد گریه کنم ولی نمیتونم. جدی جدی که خدارا با که این بازی توان کرد؟ ز دست و دیده هردو فریاد که هرچه دیده بیند دل کند یاد. کاش کرمون بودم. وسط گنحعلی خان مینشستم و یواشکی جناب شعرهام رو میدیدم. انگار بعد از جندماه تازه الان داره یادم میاد که دیدمش. واقعا جدی جدی دیدمش. اون هم من رو دید. واقعا که دلم می خواد برم گلستان شهدا زل بزنم به آسمون بگم صبا گرچاره داری وقت وقت است که درد اشتیاقم قصد حان کرد و یه همچین چیزی.

گویا همهچیز داره بر میگرده به روزای اولی که اومده بودم اینجا. همکارم سخت مریض شده و من اومدم سرجای خودم. کاری به اون صورت ندارم. یعنی اینجوری ام که باید یدونه استراتژی برند رو اوکی کنم. که میذارم فردا با خود رئيسم هماهنگیاش رو انجام بدم. بعد دیگه باید یه جدول مترادف متضاد درست کنم که اونم تا حدودی کارهاش رو انجام دادم و چیزی نمیمونه برای انجام دادن. حالا باز باید یه نگاه اجماعی بهش بندازم. دیگه تلفنهارو زنگ بزنم که زدم و بازم یادم نمیاد که دیگه چه کارهایی مونده که انجام نداده باشم! دارم به این فکر میکنم همه چیز دوباره داره برمیگرده مثل قبل میشه حالا نمیدونم حسم درسته یا غلط نمیدونم این برگشت خوبه یا بد.

یدالله رویایی یه شعر داره که این جزء همون شعرهایی هست که کانون پرورشی پخش کرده. رویایی خونده، انتظامی اهنگسازی کرده و بعدش اینجور شده که کانون پرورشی پخشش کرده. خیلی حس و حال عجیب و غریبی داره. کلش عجیبه. خیلی مود این روزهای منه. خیلی دوستش دارم و دوستت دارم که به خوبی یادبگیرم. و حفظش کنم.

تو میگریزی و من در غبار رویاها

هزار پنجره را بیشكوه میبندم

به باغ سبز نوید تو میسپارم خویش

هزار وسوسه را در ستوه میبندم

تو میگریزی و پیوند روزهای دراز

مرا چو قافلۀ سنگ و سرب میگذرد

درنگ لحظۀ سنگین انتظار چو كوه

به چشم خستۀ من پای درد میفشرد

تو میگریزی چونان كه آب از سر سنگ

ز سنگ لال نخیزد نه شكوه نه فریاد

تو میگریزی چونان كه از درخت نسیم

درخت بسته نداند گریختن با باد

تو میگریزی و با من نمیگریزی لیك

غم گریز تو بال شكیب میشكند

چو از نیامدنت بیم میكنم با مكن

نگاه سبز تو نقش فریب میشكند

بیا كه جلوۀ بیدار هر چه تنهایی ست

به نوشخند گوارای مهر خواب كنیم

به روی تشنگی بیگناه لبهامان

هزار بوسۀ نشكفته را خراب كنیم

تو میگریزی اما دریغ! میماند

خیال خستۀ شبها و میوههای ملال

اگر درست بگویم نمیتوانم باز

به دست حوصله بسپارم آرزوی وصال

به طرز عجیبی یهو دلم برای خواهرم پر کشید دلم میخاست مکم بغلش کنم و اازه ندم کسی ازم بگیرتش. نمیدونم چرا گهگداری این فکر توی ذهنم میاد که کسی میخواد اون رو از من بگیره! نمیدونم و حریف این فکر های احمقانه هم نمیشم. جدای از اونا قرص خوابها هم تموم شده و نمیدونم دیه باید چوری خودم رو بخوابونم. ساعت داره دیر میگذره و دلم میخواد که زودتر برم خونه. واقعا دلم میخواد برم خونه. می رم خونه دلم میخواد اینحا باشم میام اینججا دلم میخواد خونه باشم. نمیفهمم این سرگردونی از کجاست و برای چیه. نمیفهمم چرا اینقدر سرگردونم و دارم با خودم چیگار مینم. این حال واسم عیب و غریب نیست. بار اولی هم نیست که این شکلی شدم. قبلا هم شده بودم و نتیحهاش رو هم دیدم. الانم الگی می خوام بسپارم و بندازم گردن خواهرم ورگنه خودم خوب میدونم که چیزی نیست و این حال از کا نشئت میگیره. نمیدونم واقعا. ولی این بیت که می گه اگر درست بگویم نمیتوانم باز

بهدست حوصله بسپارم آرزوی وصال خیلی منه. خیلی خیلی منه. ازیه جایی زنگ زدن که با ماشین توی شلوغیها بودین. بعد من و خواهرم اینوری بودیم که اون ماشین اصلا خرابه. کار نمیکنه که ما بخوایم باهاش جایی بریم! اصلا تعجب ما ازهمین ریخته که اون ماشین توی پارکینگه. جایی نمیتونیم باخاش بریم. :|اینم از شنبه صبح. امیدوارم تا شبش به خیر بگذره.

این همه دنبال دلیل و منطق برای این حالم می گشتم بعدش تثویم رو نگاه کردم دیدم PMS ام و هفته دیگه پریود میشم. همین دیگه دقیقا همین اضطرابها و دغدغهها و بیخوابی ها و حالتها افسردگی رو داشتم. شکر خدا این سوالمم حل شد.

همکارم حالش خوب نبود. رئيسم زنگ زد بهم گفت فلانکارهارو بکن. فلانی رو هم بفرست بره خونه یکم استراحت کنه. آره بفرستش خونه. حس و حال عجیبیبهم دست داد. مثل اینا که همه چی دستشونه و کارهارو میدونن حالا دارن یکی یکی هندلش میکنه. منم تلاشم رو میکنم که پیگیری هایی که بای انام بدم رو زودتر انجام بدم که نیم ساعت زودتر از اینجا بزنم بیرون. میدونم که خونه نمیرم ولی حداقل اینکه میرم برای خودم توی خیابون میگردم. اینش خوبه دیگه حالا سرچ هارو بزنیم ببینیم کجای ماجرای مارو میگیره.

کارهایی که رئيسم گفت رو انجام دادم و پیگیری هارو کردم. زنگ زدم به مامانم باهاش حرف زدم سرحال نبود که یحتمل برای همون قضیهاست. حالا هم شرکت تنهام منتظرم ساعت 3نیم بشه و بزنم بیرون. خودم هم خوب میدونم دوباره داره همهچی شبیه قبل می شه. این بار اولی نیست که من دارم یه سری چیزهارو این شکل و شمایل احساس میکنم. اگر برم نوشتههای قبلم رو بخونم میدونم مشابه این روزها زیاد داشتم.

رفتم نوشتههای ماهپیش و قبلا رو خوندم. انسان چقدر آدم عجیبیه چقدر من نوسانات زیادی رو توی این ماه تجربه کردم و هنوزم دارم میکنم. من توی یک ماهم نمی تونم بگم صدرصد یک احساس، فقط یک احساس ثابت داشتم. جطور میتونم از کسی انتظار داشته باشم که توی رفتارش با من ثابت باشه؟ من اول باید خودم رو درمان کنم. اول باید به یک ثبات هرچند کوتاه و کم برسم بعدش تصمیم بگیرم که از بقیه انتظار داشته باشم. احساس میکنم دارم به اون نقاط پنهان و عجیب خودم دست پیدا میکنم. این خوبهها ولی خب در عین حال ترسناک هم هست. یهو توی تاریکی آدم یک چیزی رو پیدا میکنه که دوست نداره بدونتش ولی حالا وقتی بدونه دیگه با هیچ چیزی نمیشه جمعش کرد. نمیشه اوکی کرد. انگار اگه به اون نقظهه دست پیدا کنم دیگه از این چیزی هم که هتسم منزوی تر میشم. سعید عقیقی کلاس چگونه فیلم دیدن گذاشته با قیمت خوب. احساس میکنم به همچین انگیزه ای احتیاج دارم و بهتره که برم و شرکت کنم. جتی خود سعید عقیقی هم وایب خوبی میده و خوب ساپورت میکنه. کلا احساس میکنم همچین جیزی باعث میشه که بهتر باشم و یکم از این حالت کرختی دربیام. حالا ببینیم تا فردا و فرداها برامون چیا دارن. انشالله که خیر باشه.

برچسب: نویسنده: الینا فرهادی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 20:23

صفحه بندی