خیلی معتقد نیستم ولی به شد چشمم به ساعتای چفت میخوره. به شدت زیادی دارم ساعتهای چفت میبینم. نشونههای عجیب و غریبی میبینم. احساس میکنم خودم رو باید برای چیزی آماده کنم که نیست. احساس میکنم از گیجی و منگی دارم دست به چیزها و کارهایی میزنم که درست نیست. انگار دارم از روی گیجی کارهایی میکنم که عواقب جبران ناپذیر یا دیرپذیری داره. نمیدونم دارم چیگار میکنم. روزا و شبا سخت و سنگین میگذره. امیدوارم که خوب باشه. دلم بیقراره. به طور جد احساس میکنم که بیقرارم. احساس میکنم که یک چیزی سرجای خودش نیست. حتی وقتی به خواهرم فکر می کنم که باید بره اون توپ کوچولو رو از توی پاش برداره تمام تنم میلرزه. امیدوارم که خوب باشه. تا اینجای کار کارهایی که رئیسم گفته بود رو انجام دادم. همکارم هم هنوز نیومده. گویا امروز قراره که دیر بگذره. احساس عجیب و غریبی دارم توی وجوذم که نمیدونم خوبه یا بده. هیچ ایده ی خاصی براش ندارم. یهو قغل میکنم و هیچی نمیگم دلم ميخواد گریه کنم ولی نمیتونم. جدی جدی که خدارا با که این بازی توان کرد؟ ز دست و دیده هردو فریاد که هرچه دیده بیند دل کند یاد. کاش کرمون بودم. وسط گنحعلی خان مینشستم و یواشکی جناب شعرهام رو میدیدم. انگار بعد از جندماه تازه الان داره یادم میاد که دیدمش. واقعا جدی جدی دیدمش. اون هم من رو دید. واقعا که دلم می خواد برم گلستان شهدا زل بزنم به آسمون بگم صبا گرچاره داری وقت وقت است که درد اشتیاقم قصد حان کرد و یه همچین چیزی.گویا همهچیز داره بر میگرده به روزای اولی که اومده بودم اینجا. همکارم سخت مریض شده و من اومدم سرجای خودم. کاری به اون صورت ندارم. یعنی اینجوری ام که باید یدونه استراتژی برند رو اوکی کنم. که میذارم فردا با خود رئيسم هماهن
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: الینا فرهادی
تاريخ: شنبه
10 دی
1401 ساعت: 20:23